تبليغاتX
 عشق همیشگیم تویی

عشق همیشگیم تویی

دورم از تو امابا لحظه ها را زنده هستم

قصه دل

قصّۀ دل   


 

نوشته شده توسط سوزان در شنبه بیست و هفتم مهر 1387 ساعت 8:36 موضوع | لینک ثابت


خیلی جالبه

سعی کن مثل خورشید زیاد نور ندی چون همه از نورت استفاده می کنن

 

ولی اصلا نگات نمی کنن؛

 

سعی کن مثل ستاره کم نور بدی تا همه تو خلوت شباشون دنبالت بگردن!!


 

نوشته شده توسط سوزان در شنبه بیست و هفتم مهر 1387 ساعت 8:35 موضوع | لینک ثابت


چند نکته.............

 

کاشکی دوستیها مثل رابطهّ دست و چشم بود

وقتی دست آسیب می بینه چشم اشک می ریزه

و وقتی چشم اشک می ریزه دست اشکا رو پاک می کنه

 

آرزوهاتو يه جا يادداشت كن و يكي يكي از خدا بخواه خدا يادش نمي ره

 اما تو يادت ميره كه چيزي و كه امروز داري آرزوي ديروزت بود!

 

فراموش كن چيزي رو كه نمي توني بدست بياري

و بدست بيار چيزي رو كه نمي توني فراموش كني


 

نوشته شده توسط سوزان در شنبه بیست و هفتم مهر 1387 ساعت 8:33 موضوع | لینک ثابت


هرگز........

هرگز به كسي نگاه نكن وقتي قصد دروغ گفتن داري...

 

هرگز با كسي محبت نكن وقتي قصد شكستن قلبش را داري...

هرگز قلبي را قفل نكن وقتي كليدش را نداري

 

 


 

نوشته شده توسط سوزان در شنبه بیست و هفتم مهر 1387 ساعت 8:31 موضوع | لینک ثابت


عاشق بمانیم

 

خدایا

 از عشق امروزمان برای فرداهایی که فراموش می کنیم

                                عاشق بوده ایم قدری کنار بگذار

                                                           

               به قدر یک مشت

                              به قدر یک لبخند

                                                         تافراموش نکنیم

                        عاشق بوده ایم

                                                                تا عاشق بمانیم و

                                              عاشق بمیریم 

                                      ( دکتر علی شریعتی )

 


 

نوشته شده توسط سوزان در شنبه بیست و هفتم مهر 1387 ساعت 8:22 موضوع | لینک ثابت


بلای آسمانی.....

سیل ، زلزله ، طوفان..... این بلاهای آسمانی که هر روز در جای جای این کره خاکی اتفاق می

 

 افته .

 

نمی دونم که باید اسمش رو بلا گذاشت یا امتحان الهی یا قهر الهی ..... به هر حال چه بلا چه

 

قهر چه امتحان هر روزه شاهد این جور آزمایشات الهی هستیم ونمی تونیم جلوش رو بگیریم.

 

نمی دونم شنیدید یا نه؟ یکشنبه 7مهر بود حول وحوش ساعت 8 شب آسمان سر سبز ما چون

 

روز روشن شد صاعقه ، باد،باران،سیل.... نمی دونید که محشری بود.درو پنجره ها به هم می

 

خوردند از پنجرها آب به داخل اتاق ها می اومد. باد چنان ناله می زد وخودش رو به زور وارد

 

اتاق می کرد انگاری مردم باید در پایان ماه رمضون امتحانی رو پس می دادند.آن هم چه امتحانی

 

خرابی هایش فقط صبح روز بعد خودش رو نشون داند. خانه های بدون سقف ... پنجره ها،

 

درختان ،تیر برق های شکسته.... اتاق های پر از آب .... تمام زندگی مردم نابود شده بود.

 

البته جایی که ما زندگی می کردیم خرابی ها کمتر بود در حد شکستن شیشه ها و سقف بود اما

 

نمی دونید چه بلایی بر سر روستا ها اومده بود زندگیشان به کلی نابود شده بود. فقط کافی بود

 

نگاهی به ایرانیت فروشی ها می کردید ؟ چه صفی... من اول فکر کردم که باید صف آب ونان

 

 باشد اما... این صف فقط برای خریدن ایرانیت بود این فروشندگان بی انصاف هم توی این

 

وضیعت از آب گل آلود ماهی های درشتی می گرفتند دلم برای آن پیرمرد سوخت که فروشنده

 

ازش چک قبول نکرد فقط پول نقد می خواست انگار تنها این فروشندگان بودند که از این

 

بلاخوشحال شده بودند .دلم لرزید  وقتی آن دخترک اول ابتدایی را دیدم که گریه می کرد کتاب

 

هایم خیس شده ،کیف رو که  عکس باربی داشت تازه خریدم....نبودید ببینید که پیرزن چطور

 

برای مرغ واردک های پرپر شده اش گریه می کردمی گفت می خواستم آنهارا برای روز عید

 

فطر بکشم وبچه هام رو دور هم جمع کنم وفسنجون با اردک درست کنم... نبودید ببینید که نو

 

عروس چطور برای جهیزیه اش گریه می کرد می گفت پدرم هنوز پول این ها را نداده.....

 

نبودید ببینید که پسرک می خندید وقتی مدرسه اش رو خراب شده دید  فریاد کنان می گفت آخ

 

جون مدرسه مان تعطیل است.... صدای دخترها به گوش می رسید که با هم می گفتند فلانی حالا

 

پایان روز حسرت چه می شود ؟انگاری پایان فیلم های ماه رمضونی برایشان مهم تر شده

 

بود ........

 

یادم اومد وقتی  که شیشه پنجره  اتاقم شکسته دیدم چقدر ناراحت شدم اما حالا با دیدن این

 

وضیعت مردم دیگر ناراحت شکسته شدن پنجره نبودم دیگر ناراحت بهم ریخته بودن اتاقم

نبودم.....

 

نبودید اینجا که صدای ناله های دریا را بشنوید....نمی دانید که دریا چه ناله هایی می زد موج

 

های دریا انگاری تا به عرش می رفتند،می رفتند شاید به خدا التماس می کردند دیگربس است

 

دیگر بلا وامتحان بس است...

 

آری من بچه دریام...........

 

 


 

نوشته شده توسط سوزان در جمعه دوازدهم مهر 1387 ساعت 1:13 موضوع | لینک ثابت


عذر خواهی برای تاخیرم...

سلام

 

ببخشید که یه مدت نبودم یه عذرخواهی به همه شما دوستان خوبم بدهکارم .امیدوارم که منو به

 

خاطر این تاخیرم ببخشید.

 

راستش رو بخوایید از اوایل ماه مبارک بود که یه موضوع جدید وجالبی رو برای تحقیقم انتخاب

 

کردم . نمی دونم که آیا با زندگی حاشیه نشینان آشنایی دارید یا نه ؟ حاشیه نشین ها کسانی اند که

 

در حاشیه شهر ها زندگی می کنند. واز افراد کم درآمد جامعه محسوب می شوند.وضیعت

 

بهداشتی آنها می شه گفت که در حد صفر است .ومحله ای که من برای تحقیقم انتخاب کردم به

 

نام چنگیز خان محله که از حاشیه های یکی از قدیمی ترین شهرمازنداران می باشد .


 

نوشته شده توسط سوزان در جمعه دوازدهم مهر 1387 ساعت 0:59 موضوع | لینک ثابت


دوستی که تا نداره........................

با یه شکلات شرو ع شد من یه شکلات گذاشتم تو  دستش اونم یه شکلات

 

گذاشت تو دست من.

 

من  بچه بودم اونم بچه بود. سرم رو بالا کردم سرشو با لا گرفت دیدکه  منو می

 

شناسه خندیدم.

 

گفت دوستیم.

 

گفتم دوست دوست.

 

گفت تا کجا..........

 

گفتم دوستی که تا نداره...........

 

گفت تا مرگ........

 

خندیدمو گفتم من که گفتم تا نداره..........

 

گفت با شه تا پس از مرگ .........

 

گفتم نه نه نه نه تا نداره................

 

گفت قبول تا اونجا که همه دوباره زنده می شن.یعنی زندگی پس از مرگ بازم با هم

 

دوستیم.تا بهشت تا جهنم.تا هر جا که باشه منو تو با هم دوستیم.

 

خندیدم گفتم تو براش تا هرکجا که دلت می خواد یه تا بذار اصلا یه تا بکش از سر این

 

دنیا تا اون دنیا. اما من اصلا براش تا نمی ذارم.نگاهم کرد نگاهش کردم.باور نمی کرد

 

می دونستم اون می خواست حتما دوستی ما تا داشته باشه.دوستی بدون تا را

 

نمی فهمید.گفت بیا برای دوستی مون یه نشونه بذاریم.

 

گفتم باشه توبذار.

 

گفت شکلات.هر بار که همدیگرو می بینیم یه شکلات مال تو یکی مال من.باشه

 

گفتم باشه.هر بار یه شکلات می ذاشتم تودستش اونم یه شکلات تو دست من. باز

 

همدیگرو نگاه می کردیم یعنی که دوستیم دوست دوست .من شکلاتمو باز می کردم

 

می ذاشتم تو دهنم تند تند می میکیدم

 

می گفت شکمو تو دوست شکموی منی. وشکلاتشو می ذاشت توی یه صندوقچه

 

کوچولوی قشنگ می گفتم بخورش.

 

می گفت تموم می شه می خوام تموم  نشه. برای همیشه بمونه .صندوقش پر از

شکلات شده بود.هیچ کدومشو نمی خورد.

 

من همشو خورده بودم .گفتم اگه یه روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن یا کرما اونوقت

 

چکار می کنی؟گفت مواظب شون هستم. می گفت می خوام نگه شون دارم تا

 

موقعی که دوست هستیم.

 

من شکلاتم رو می ذاشتم تو دهنم می گفتم نه نه نه تا نه  دوستی که تا نداره.

 

یک سال دوسال چهار سال هفت سال ده سال بیست سالش شده اون بزرگ شده

 

منم بزرگ شدم. 

من همه شکلاتام رو خوردم.اون همه شکلاتاشو نگه داشت.اون اومده امشب تا

 

خداحافظی کنیم می خواد بره بره اون دور دورا میگه می رم اما زود برمی گردم  من

 

که می دونم می ره وبر نمی گرده.یادش رفت شکلات به من بده من که یادم نرفته یه

 

شکلات گذاشتم کف دستش گفتم این برای خوردنه یه شکلات گذاشتم توکف اون

 

دستش گفتم اینم آخرین شکلات  برای صدوق کوچیکت.یادش رفته بودکه صندوقی

 

داره بر ای شکلاتها ش.هردوتا رو خورد.خندیدم می دونستم دوستی من تا نداره می

 

دونستم دوستی اون تا داره  مثل همیشه .......

 

خوب شد همه شکلاتام رو خوردم اما اون هیچ کدوم مشون رو  نخورده حالا با یه

 

صندوق پر از شکلاتهای نخورده چکار می کنه.

 

نظر شما چیه دوستی تا کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟


 

نوشته شده توسط سوزان در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 ساعت 0:6 موضوع | لینک ثابت


من همه چیز رو از دست دادم

دوستی عاشقانه 


 

نوشته شده توسط سوزان در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 ساعت 19:26 موضوع | لینک ثابت


کوچیک که بودیم کفشهامون رو اشتباه می پوشیدیم بزرگ که شدیم تنها

 

کفشهامون رو درست می پوشیم.

 

 

گریزانم از این مردمان که به ظاهر با من یک دل و یکرنگ هستند اما در باطن...................

 

 

 


 

نوشته شده توسط سوزان در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 ساعت 19:13 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting